تبليغاتX
دادائیسم هنری یک مدعی
توی یه اتاق به وسعت یک مستراح..

همه ی آدم ها یک سری لذت ها در زندگی شان دارند که فقط کافی است کشف اش کنند و مشغول بازی با آن ها شوند تا بتوانند سرخوشانه به ادامه ی زندگی فکر کنند. حتی من که همیشه محکوم ام می کنند به سیاه نمایی در زندگی و کار و همه چیز، چیزهایی دارم که وقتی سرگرم شان می شوم فارغ از تمام ناامیدی ها به زورِ تزریقِ سرنگِ امیدی که ناشی از همین چیزها می شود سعی می کنم به زندگی فکر کنم و ادامه دهم. این روزها همه چیز در حال جور شدن است برای یک شروع قدرتمند. انجمن سینمایی جوانان لطف کرد و بلاخره به یکی از فیلمنامه های من مجوز ساخت داد و افتحار داد که تهیه کنندگی آن را هم بر عهده بگیرد. خب برای من چه چیزی بهتر از این؟ اینکه مشغول به دنیایی شوم که آن را دوست دارم و درش زندگی می کنم؛ «سینما». چه چیزی لذت بخش تر از خلق یک دنیای دیگر است؟ در همین هفته ی گذشته با چند تن از دوستان و بزرگان افتخار یک سفر کوتاه داشتم که در آن مدام حرف از امید و آینده بود. حرف هایی که از درون آن ها، به خصوص آن هایی که خطاب به من بود کلی امید گرفتم و آینده ام را در آن ها دیدم. این روزها همه چیز در حال جور شدن است به غیر یک چیز که جایش خیلی خالی است. همین امید باعث می شود که برای برگرداندن اش تلاش کنم. شما هم بگردید دنبال آن چیزی که ازش لذت می برید و حسابی مشغول به آن شوید تا از درد روزمرگی و تنهایی خلاص گردید.

نگار، پویا، یا هر شخصیت مقدس دیگه ای که من از آن ها در وبلاگم نام می برم همگی نمود عینی ای دارند که شاید در برخی موارد با کمی اغراق به روی وبلاگم می آیند. تجربیات تلخ و شیرین این شخصیت ها برای خیلی ها پیش آمده که به راحتی آن ها را می فهمند. شاید کمی از این دنیا خلاص شوم تا کمتر موجب آزارِ کسانی شوم که هنگام نظر دادن های شان اشک می ریزند و حتما در دل شان به من هم فحش می دهند. به هرحال این ها کسانی هستند که من در آینده کارهای زیادی دارم برای شان چه در فیلم ها و چه در نوشته هایم.

نمایشگاه کتاب هم در حال نزدیک شدن است و پیشنهاد می کنم به راحتی از کنار آن نگذرید. ده روز زندگی در فضایی که اگر از گشتِ ارشادِ دم درش سالم عبور کردید حتماً داخل به شما خوش خواهد گذشت. شاید تنها ناراحتیِ نمایشگاه امسال نبود نشر «چشمه» باشد ولی به هرحال دیگر عادت کرده ایم به این نبودن ها و توقیف ها. مهدی موسوی با کتاب «حتی پلاک خانه» را مطمئناً همه مان را سوپرایز می کند. سیامک عباسی عزیز هم بلاخره مجموع ترانه هایش را روانه نمایشگاه می کند. از انتشارات نیلوفر هم خبرهای خوبی می آید.


+ شنبه نهم اردیبهشت 1391| 2:41|پیام نیکـــفرد| |

دو شبِ بارونی..

اون شب هم بارون میومد، خوب یادشه، شب سختی بود، چهار بعد از ظهر راه افتاد و شب رسید شمال. توی دو سال گذشته هروقت که رفته بود شمال مستقیم می رفت اون سوئیت قشنگِ ساحلی. یعنی قرار همیشگی شون اونجا بود. نگار زودتر می رفت تا غذا درست کنه و اونجا رو جمع و جور کنه تا پویا برسه، هروقت که پویا می رسید پشت در قایم می شد و به محض ورود همدیگه رو مثل دیوونه ها بغل می کردن. گوشیش خاموش بود. مجبور بود بره دم خونه ای که اجاره کرده بودن. زنگ زد و صدای دختری غریبه از اون سمت گفت بله؟.. ترسید..ببخشید میشه به نگار بگید بیاد پشت آیفون؟..نیستش..کجاست؟..چند روز پیش رفت اهواز..خانوم تو رو خدا اذیت نکن،بگو بیاد..نیلوفر بیا ببین این پسره چی میگه..خانوم نگار کجاست؟..دیروز رفت اهواز..مطمئنی؟...آره، وسایلش رو جمع کرد و رفت..خانوم بیا پایین لطفا ببینم چی شده..وقی اومد پایین اصلا متوجه حرفای دختری که تازه مثل وحشت زده ها از خواب پریده بود نشد. منتظر بود زودتر بره بالا تا عربده بکشه. می خواست به زمین و زمان فحش بده. گوشی تو دستش می لرزید. نمی دونست به کی زنگ بزنه و کجا بره این ساعت شب. رسید سر کوچه. دربست..کجا؟..نمیدونم..چی؟..ترمینال. می لرزید. هوا خیلی سرد بود. شیشه ماشین رو کشید بالا. می دونست گوشیش خاموشه ولی باز شماره می گرفت. روشن کن، ببین کجام من. الو ناصر شماره مامانِ نگار رو می خوام، داری تو؟..چی میگی؟، شماره اونو من از کجا باید داشته باشم؟..ببین، گوش کن، من شمالم، نگار گوشیش خاموشه، نمیدونم چه گهی بخورم..تو کی رفتی شمال؟..نمیدونم هیچی نمیدونم.. آقا چقدر میشه؟..ممنون..خاک بر سر من ناصر..آروم شو پویا..گفتم شب تولدش میام خوشحالش می کنم، کنار همیم، خاک بر سر من..کی میرسی تهران؟..نمیدونم بهت خبر میدم. وارد ترمینال شد. خبری از ماشین های شخصی نبود. تنها ماشین واسه تهران یه اتوبوس بود که 12 راه می افتاد. بلیط همون رو گرفت و رفت بیرون. زیر بارون راه می رفت. شماره می گرفت ولی باز خاموش بود. سعی می کرد آروم باشه تا شماره مامانش رو یادش بیاد، با تمام تنفر ولی تنها کسی بود که می تونست به وسیله اون از نگار خبر بگیره و ببینه کجاست. باورش نمیشد بی خبر رفته باشه. یک ساعت تمام پرسه زد تا ساعت 12 که سوار اتوبوس شد. رفت صندلی های آخر نشست تا راحت باشه. شوفر اومد و ازش خواست که بره سرجاش بشینه ولی وقتی حال داغونش رو دید بیخیال شد و گفت راحت باش داداش. طوری گفت که انگار از این مسافرای شبونه زیاد داشتن. کسی که تو این سرما دوازده شب راه بیفته از اون شهر بره به سمت تهران حتما حالش خوب نیست. اشک می ریخت و شوکه بود، سرش درد می کرد. تازه راه افتاده بود که نگار زنگ زد. از اس ام اس هایی که بعد از روشن کردن بهش رسیده بود فهمید که پویا رفته شمال..پویا کجایی؟..نگار گریه نکن..چرا رفتی؟..اومدم خوشحالت کنم، نبودی، ببین تنها دارم برمی گردم..نکن،گریه نکن..کجایی؟ چرا رفتی؟..نمی تونستم بمونم دیگه..کی شبِ تولدت می خواد آرومت کنه؟ کی می خواد باهات تا صبح حرف بزنه؟..تموم شد دیگه..تورو خدا اینو نگو..یه اشتباه بود همه چی..نگو، درست میشه..دیگه چیزی درست نمیشه..من درستش می کنم..نمیشه، بفهم..نمی فهمم، نمی خوام بفهمم، دارم جون میدم..چرا رفتی دم خونه؟..من دارم می میرم تو میگی چرا رفتم دم خونه؟..تو میدونستی بهت زنگ می زنم..ولی نمیدونستم بهم دروغ میگی..الان کجایی؟..دارم برمی گردم تهران..گوشیش هشدار باطری داد. نگار من گوشیم الان خاموش میشه، فقط گوشی رو روشن بذار، تورو خدا فردا صبح بهت زنگ می زنم که حرف بزنیم، فقط حرف بزنیم، من میام اهواز..نیا، فایده نداره، دیگه منو نمی بینی..بذار حرف می زنیم فردا، خواهش می کنم خاموش نکن، تولدت مبارک، الو، الو نگار..گوشیش خاموش شد. رفت جولو پیش راننده، ده دوازده مسافری که توی ماشین بودن همه خوابشون برده بود و فقط یه دختر کم سن و سال تنها نشسته بود، هدفون رو گوشش بود و سرش رو تکیه داده بود به شیشه ی بخار گرفته ی اتوبوس. آقا اینجا جایی ندارید بشه گوشیمو بزنم به شارژ؟..نه..جایی هم می ایستید؟..تا دو ساعت دیگه..رفت عقب و نشست سرجاش. یکم آرومتر شده بود ولی می ترسید. خوابش برد. ساعت 5 بود که رسید ترمینال تهران. تا ساعت 6 و 7 نمیتونست بره خوابگاه چون در بسته بود و کسی نبود که بازش کنه. رفت تو ترمینال. گوشیش رو زد به شارژ. نه خبری از اس ام اس بود و نه تماس از دست رفته. باز دنیا رو سرش خرب شد. زنِ جنده ای که عاقبتش با ترمینال های شهر گره خورده بود از کنارش رد شد. با خودش گفت من اگه جای درست حسابی داشتم الان اینجا نبودم، حالا تو ام می خوای آویزون بشی؟ رفت روی یکی از صندلی ها نشست. سربازای زیادی خوابیده بودن. ساعت نزدیک 6 بود که ترمینال در حال شلوغ شدن بود. هوا هنوز تاریک بود که اومد بیرون. سیگارش رو روشن کرد و رفت به سمت مترو. وقتی رسید خوابگاه چند ساعت بیهوش شد. بیدار که شد نگار زنگ زده بود. بهش زنگ زد و قانعش کرد که بره اهواز و ببینش. بلند شد رفت بیرون با پولی که واسه کرایه سوئیت و خرجِ شمال کنار گذاشته بود (با خودش می گفت چه رویایی) بلیط پرواز ساعت 9 شب اهواز رو گرفت.

ساعت 11 شب بود که از آخرین قطار پیاده شد و از ایستگاه مترو اومد بالا. بارون شدیدتر شده بود. شروع کرد به راه رفتن. ساعت از 12 گذشت ولی خبری نبود. حالا بعد از چند ماه روزِ تولدش بود. نصف شب زیرِ بارون و پیام ها و زنگ هایی که از آدمای مختلف روی گوشیش میومد. پس چرا خبری از نگار نیست. ساعت 1 بود که رسید خوابگاه. خیس بود. هم صورتش هم لباس هاش. 24 ساعت گذشت و حالا 27 فروردین بود. شبِ تولدش چه کردم و شب و روز تولدم چه کرد؟ هر دوشب بارون میومد، آسمون زار میزد. بارونِ بهاری سوزِ بیشتری از بارون زمستون داشت. آدمِ با توقعی نبود ولی منتظر یه «یاد» بود. یادی که هیچ وقت سراغش رو نگرفت. حقش هرچی که بود این نبود. 

+ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391| 3:41|پیام نیکـــفرد| |

واگنِ ۴

دستش رو برد توی موهای بلندش و اونا رو داد پشت گوشش تا بتونه شماره واگن روی بلیط رو ببینه و بدونه باید کدوم سمت بره. باد شدید بود و دست هاش از شدت سرما بی حس. فردی با کاوری که روش نوشته بود «راهنمای مسافرین» ازش چیزی پرسید، صدای موزیکِ توی گوشش انقدر بلند بود که هیچی نمی شنید. متنفر بود از این آدمایی که بدموقع مهربون میشن. اون موقع که باید باشن، نیستن، وقتی ام که نباید باشن، هستن. از فردِ مثلا راهنما که رد شد خندش گرفت، با خودش گفت طرف فکر کرده دفعه اولمه. حضور یه گله دختر فضای اونجا رو به شدت مغشوش کرده بود، بلندگوی راه آهن هم از توی سالن مدام تکرار می کرد که دانشجویان دانشگاه آزاد کرمانشاه به مقصد اهواز به سرگروه خود مراجعه کنند. حدس می زد که راهیان نور و این چیزا باشن ولی بهشون نمی خورد، یه عده به شدت سیبیل داشتن، یه عده دیگشون هم اصلا هیچی نداشتن! ته قطار دقیقا دم پله هایی بود که از سالن به سکو می رسید، به خاطر همین مسیر زیادی رو باید طی می کرد تا برسه به واگنِ 4. یه سری آدم سفید پوش به همراه زنان عبا پوش و یچه های بیچاره و دمپایی پوش و قد و نیم قد پشت سرش راه افتاده بودن. نیم نگاهی به بهشون انداخت و با خودش گفت آدمِ بدبخت، تا آخر عمر بدخته. بلاخره رسید دم واگن، بلیط رو تحویل مهماندار داد اونم شماره ی صندلیش رو از روی کاغذی که دستش بود خط زد و این یعنی یه آشغال اونجا رو اِشغال کرد. اینو بدون شک مهماندار توی دلش به پویا گفت. چون در حین گرفتن بلیط و خط زدن شماره صندلی مدام داشت چیزی ازش می پرسید ولی اون هیچی نمی فهمید تا این که طرف حسابی چپ چپ نگاش کرد و هدفونش رو از گوشش برداشت و گفت اهواز پیاده میشی؟ اونم در جواب گفت «خیلی دوست داشتم الان آمریکا یا حتی همین اربیل کردستان واسه کنسرت گوگوش باشم، ولی مجبورم که با مسافرای سرزمین نور همسفر شم برم اهواز» و درحالی که چپ چپ نگاش می کرد، رفت بالا و دنبال کوپش گشت. وارد کوپه شد. دو نفر نشسته بودن و با اولین نگاه فهمید که چه آدمای مزخرفی رو باید تحمل کنه. با اینکه واسه اون فرقی نمی کرد ولی نفر چهارم که وارد شد یه شیشه ایِ متوهم بود. از آخرین باری که خوابیده بود سه شب می گذشت، به محض حرکت قطار رفت اولین سیگارش رو زد تا تماشای غروب رو از دست نده. سیگار و موزیک و قطاری که بین دو واگن سه و چهارش می شد غروب آفتاب رو دید. «منو به حال خودم بذارین مردم، منو تمام پلشتی های این دردام، که قد تمام کرم های عالم دوستت دارم، که قد تمامیِ دوش ها می بارم، که درد می کشم قد پریودهای هفت روزت، که سر درد می کنم به سردردهای مرموزت، که با صدای تو، قطع کنم؟، نه بمان هنوز، که دوستم داری کمی بیشتر از دیروز، که لای سینه های تو بی هوا گریه شوم، که مست توی کوچه های غمت بدوم...» دوست داشت با این موزیک تا صبح انقدر کام بگیره و غروب ببینه تا پیکر بی جونش رو از راه آهن تا خونه تشییع کنن. برگشت به کوپه و مستقیم رفت تختِ بالا تا بخوابه. آخرای شب بود که چشم باز کرد. همه خواب بودن. این بار رفت بین دو واگنِ چهار و پنج سیگارش رو روشن کرد. گرسنه بود. از صبح تا حالا به جز یه شیرکاکائو هیچی نخورده بود. یکی که هم تیپِ خودش بود اومد پیشش ایستاد. سیگارش رو با فندک پویا روشن کرد و چیزی پرسید. قبل از اینکه هدفونش رو از گوشش برداره تا بفهمه طرف چی پرسیده، تو دلش گفت یکی به این احمق های کودن حالی کنه وقتی این سگ مصب تو گوشمه یعنی دوست ندارم صدای گه هیچ کدومتون رو بشنوم. «گیر نمیدن به سیگار اینجا؟» چند لحظه ای با عصبانیت ناشی از این سوال مزخرف نگاش کرد و در حالی که هدفونش رو میذاشت سر جاش گفت «نه بکش، من نصف سیگارای عمرم رو تو قطار کشیدم..» تو این ظلمت شب هیچی رو نمیشد دید، ماه و کوه و دشت و بیابون امشب، شب هم آغوشی و سکس گروهیشون بود. چون واقعا اون بیرون تاریکیِ محض بود.به خودش می گفت کاش تو این تاریکیِ لذت بخش بین خودشون به منم جا می دادن. فردای روزی که می رسید چهارشنبه سوری بود. این یعنی معرفی به محل بازداشتِ یک سال پیش و انگشت نگاری و این حرفا. چهار روز بعدش هم لابد جشن عید و اون احساسِ شادی که همیشه این موقع ها بین مردم هست. نمی دونست چرا میره و می خواد چیکار کنه، ولی می دونست که دلش تنگ شده و حتما این تنها دلیل رفتنش بوده. برگشت سرجاش و دراز کشید. با نور کم سوی بالای سرش چیزی رو می نوشت که اس ام اس اومد «سه روز دیگر، مراسم تقدیر از اسکاری های سینمای ایران» حالا بیشتر پشیمون بود از رفتن، با اینکه جند ساعت بعد این مراسم هم به لطف مسئولان فرهنگی لغو شد ولی بی شک یک لحظه حضور تو این جمع پرشور و لذت بخش رو ترجیح می داد به روزها ولگردی در شهری که هم تمام هستی رو بهش بخشیده بود و الهام بخش زندگیش بود و هم در آنِ واحد تمام اونا رو ازش سلب کرده بود. ولی با خودش می گفت اگه از ترس تهدید و اینا بگذرم، با خانواده و بچه هایی که همه اش خاطره اند چه کنم؟

+ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390| 1:4|پیام نیکـــفرد| |
دستانش بوی کراهت می داد..

ولی یادت از ذهن رفت و هوس جایش نشست..

آن جا بود که هوس هایت یادم آمد،

و هر لحظه،

هزار بار از این هوس بازی لذت بردم...

 «پیام»

..................................................

سکانس آخر بهترین فیلم من در جشنواره سی ام

رویا: وقتی رفتی، من با یه مرد دیگه آشنا شدم، کنسرت دیشبم با همون رفتم، دیروز که خواست بیاد دنبالم حس عجیبی داشتم، دست و پامو گم کرده بودم، دلم لرزید، و این چیزی بود که تو ۱۴ سال گذشته تجربه نکرده بودم...فکر کردم تو هم باید اینو بدونی..


+ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390| 0:23|پیام نیکـــفرد| |

این حاصل سینمای نجیب ایران است. سینمایی که سال هاست مورد هجوم انواع تهمت ها و توهین ها قرار گرفته. سینمایی که بنایش را ویران کردند تا مبادا جولان گاهی باشد برای امثال اصغر فرهادی. سینمایی که بدون هیاهو و بی ادعا پیش رفت و توانست به جایی برسد که امروز نماینده اش بر بلندترین قله سینمایی جهان قرار گیرد. سینمایی که خبر موفقیت اش را تمام رسانه های دولتی بایکوت می کنند. سینمایی که به ناحق زنان اش را نانجیب خواندند و منتظرند تا کوچک ترین اشتباه را در بوق و کرنا کنند. شب گذشته تمام جامعه هنری و عده زیادی از مردم ایران بیدار بودند. تا شاهد رسیدن پیام صلح دوستی شان به مردم دنیا باشند. بی شک سینمای ایران از این پس مسیر تازه و پر انرژی ای را پیدا خواهد کرد، مسیری که فرهادی آن را یافت و به همه ی ما نشان داد. 8 اسفند 90 در تاریخ سینمای ایران جاودانه شد. روزی که بزرگ ترین موفقیت هنری کشورمان رقم خورد. ای کاش می توانستیم این جشن ملی را در یک گردهمایی بزرگ برگزار کنیم. ای کاش این اتفاق را با تجلیل و استقبال از نمایندگان سینمای کشورمان در اسکار پاس بداریم. سپاس از اصغر فرهادی که بعد از مدت ها توانست اشک شوق را در چشم مان بنشاند.

+ دوشنبه هشتم اسفند 1390| 23:43|پیام نیکـــفرد| |